تبليغاتX
دوراهی
به کلبه ی دل من خوش آمدید


دوراهی








سلام

ببخشید اگه دیر آپ میکنم.خیلی کاردارم،از یه طرف دنبال کارای مدرسم هستم و باید با این معدل درخشانی که آوردم برم ثبت نام کنم و خوشبختانه این اتفاق افتاد و تونستم تو رشته ی تجربی ثبت نام کنم ولی هنوز مطمئن نیستم که توی اون مدرسه ای که میخوام بتونم بمونم.از یه طرف دیگم با این افتخارآفرینی ورزشکارای عزیزمون توی المپیک دیگه حوصله ی هیچ کاریو ندارم.خدا کنه هرچی زودتر این مسابقات تموم شه تا بیشتر از این آبروی کشورمون نره.

بگذریم

چندروز پیش یه فیلمی توی گوشیه یکی از بچه ها دیدم که خیلی باحال بود.دوستم میگفت توی یکی از روستاهای شمال که فقط ۵۰ خانوار در اونجا زندگی میکردن یه دفه قیمت زمین رفته بالا و همه زمیناشونو فروختن بعد نکته ی جالب توی فیلم این بود که اهالی اون روستا همشون و به طور دسته جمعی رفتن ماشین پرادو خریدن و همه ی ماشینها رنگ مشکی بود.خیلی صحنه ی باحالی بود .این نشون میده که چقدر ما با هم متحدیم.......

تا بعد

+ نوشته شده در  جمعه 1387/05/25 ساعت 12:17  توسط امیر محمد  | 


        در نهفته ترین باغها،دستم میوه چید.

                 و اینک، شاخه نزدیک!از سر انگشتم پروا مکن.

        بی تابی انگشتانم شور ربایش نیست،عطش آشنایی است.

                 درخشش میوه!درخشان تر.

        وسوسه چیدن در فراموشی دستم پوسید.

                 دورترین آب.

        ریزش خود را به راهم فشاند.

                 پنهان ترین سنگ

        سایه اش را به پایم ریخت.

                 و من شاخه نزدیک!

        از آب گذشتم،از سایه بدر رفتم،

        رفتم،غرورم را بر ستیغ عقاب --آشیان شکستم

        و اینک،در خمیدگی فروتنی،به پای تو مانده ام.

                خم شو،شاخه نزدیک!

سلام

بالاخره برگشتم.میدونم خیلی دیر کردم ولی کاریش نمیشد کرد،اونجاهم دسترسی به اینترنت نداشتم که بتونم بهتون سر بزنم.به هر حال ازتون معذرت میخوام.امسال بهترین تابستون عمرم بود حسابی عقدهای این چند سالو در آوردم.جاتون خالی خیلی خوش گذشت.البته بازم میخوام دوباره برم چون خیلی بهم حال داده.امشب حرف زیادی برای گفتن ندارم .

تا بعد

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/05/14 ساعت 1:0  توسط امیر محمد  | 


سلام

ببخشید دیر آپ میکنم چون خیلی درگیرم.بازم دارم میرم مسافرت ایندفعم تنهای.نمیتونم زیاد بنویسم. دوباره برمیگردم و بهتون سر میزنم.

تا بعد

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/04/23 ساعت 1:23  توسط امیر محمد  | 


سلام

دوباره من برگشتم ولی چه برگشتنی!!!!جای شما خالی مسافرت خیلی خوش گذشت البته سختیهاییم داشت.ولی وقتی برگشتم حالم اساسی گرفته شد.

عصر پنجشنبه از مسافرت اومدم و شبش به عروسی دعوت بودیم.آخر شب که برگشتم دیگه از خستگش داشتم میمردم و خوابیدم ولی از اونجایی که کولر اتاقم سوخته بود ساعت ۳:۱۷ بامداد روز جمعه بیدار شدم و از شدت گرما رفتم پایین خوابیدم.دقیقا در ساعت ۳:۴۰ زمین لرزید وزلزله ای به شدت ۵.۲ ریشتر اومد . تا ۲۰ ثانیه ادامه داشت.خلاصه با اون فریادهایی که من میزدم همه بیدار شدن ریختم تو کوچه.خدا بهمون رحم کرد وگرنه ممکن بود دوباره اون حادثه ی دلخراش بم پیش بیاد ولی خوشبختانه این اتفاق نیفتاد.اون شب من از ترس تا صبح نخوابیدم .

امیدوارم این اتفاق واسه ی هیچکی نیوفته

+ نوشته شده در  شنبه 1387/04/15 ساعت 23:31  توسط امیر محمد  | 


سلام

دیگه تابستون شروع شد چه حالی میده البته یکم حالم گرفته شد  چون معدلم افتضاح بود واین یه خرده حالمو گرفت. این وسط قربون بابام بشم که زیاد بهم گیر نداد. اصلا بیخیالش.بالاخره بعد از چندوقت خودم تنهایی میرم مسافرت  ولی آنچنان تنهام نیستم داداشم باهامه ولی زیاد با هم نیستیم و اون سر کاره.ولی به هر حال هیچ کس پاپیچم نیست.احتمالا میرم مشهد اگه رفتم زیارت سلامتونو به امام رضا میرسونم

توی این چند وقته یه کتاب خوندم که خیلی قشنگ بود اسمش (زنده به گوره)اثر صادق هدایت خیلی کتاب زیباییه توصیه میکنم حتما بخونینش.

یه وبلاگ هم هست که به نظر من جالبه حرفای قشنگی توش هست اگه وقت کردید یه سر بهش بزنید توی پیوندهام هست .اسمش حرفی از دله.نویسندش با احساس مینویسه.

اگه بشه حتما بهتون سر میزنم و دوباره میام پیشتون.امیدوارم تابستون به شماهام خوش بگذره

تا بعد

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/04/09 ساعت 1:22  توسط امیر محمد  | 


هر خزانی را بهاری است

و هر بهاری را خزانی

مرگ و زندگی چنان در هم تنیده اند

که گیاه با خاک

انسان از هم جدایند

که آسمان از زمین

راستی چه چیز میتواند جاذبه ی خاک را بشکند؟

و ما را از این سیاره ی کوچک معلق به بیکرانه ببرد؟

به راستی که حقیقت زندگی عشق است

و زندگی بی عشق سرابی بیش نیست

چگونه میشود جاودانه شد و حصار زندگی و ترس از مرگ را شکست و از هردوفراتر رفت؟چگونه؟

سرچشمه ی آن رنج آسمانی که امن ابدی را ازانی میدارد کجاست؟

آیا ما از حقیقت وجود خود غافل شده ایم؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/04/05 ساعت 23:3  توسط امیر محمد  | 


مادر تو فرشته ای

ترا ستایش میکنم

ترا که قلب سرشار وروح بزرگ ودستان گرم وزندگی پرورت چراغ راه ماست

امیدو تکیه گاه ما

زندگی و هستی ماست

ترا ستایش میکنم

ترا که می بخشایی و مهربانی بی توقعت را نثار میکنی

حجت بی اجر و مزدت را

ترا ستایش میکنم

ترا که می سوزی ومیکاهی

و برای مهر ورزیدن نه زمان می شناسی ، نه مکان

و نه پشیمانی را پیشه میکنی

ترا ستایش میکنم

ترا ای مادر پاک ،ای روحانی پاک

ای سرچشمه ی همه مهربانی ها،همه فداکاریها وهمه از خودگذشتگیها

ترا ای مادر بخشاینده،ستایش میکنم

بخاطر وجودت که صفای آسمان بهار را دارد

بخاطر قلبت که گستردگی دریای پاک را دارد

و بخاطر دامانت که مارا پروراند و لالایت که نشه خواب را در چشمان ما ریخت

و نگران سرنوشتمان

نگران خوب و بد

نگران خوسحالی . غمهای بی پایانمان است

ترا ای مادر،ای روحانی مقدس

ستایش میکنم و در برابر عظمت روح

ودر برابر شکوه رنجهای بی دریغت که

هرگز شکوه ای بهمراه ندارد سر تعظیم فرودآورده و میگویم

مادر!تو فرشته ای

 

       روز زن ومادر مبارک

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/04/04 ساعت 0:42  توسط امیر محمد  | 


سلام

بازم میخوام یه شعر از سهراب براتون بزارم.آخه خیلی شعرهای قشنگی داره.امیدوارم براتون خسته کننده نباشه و خوشتون بیاد:

من در این تاریکی

فکر یک بره ی روشن هستم

                                     که بیاید علف خستگی ام را بچرد.

من در این تاریکی

امتدادتر بازوهایم را

زیر بارانی می بینم

                         که دعاهای نخستین بشر را تر کرد.

من در این تاریکی

در گشودم به چمنهای قدیم

                             به طلایی هایی که به دیوار اساطیر تماشا کردیم.

من در این تاریکی

ریشه ها را دیدم

                      و برای بته ی نورس مرگ آب را معنی کردم.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/04/02 ساعت 0:31  توسط امیر محمد  | 


سلام

من اکثرا برای نوشتهانم یه موضوعو انتخاب میکنم اونم شرح حال خودمه نمیدونم تازگیا اینطوری شدم.همیشه تو زندگیم برای کارایی که میکردم یه هدفی داشتم ولی الان دیگه هیچ هدفی ندارم.هروقت میرفتم بیرون برای انجام کاری میرفتم و یا حداقل یه هدف و مقصدی داشتم.حالا دیگه فقط راه میرم و وقتمو تلف میکنم و اصلا به اتفاقای دوروبرم توجه ندارم.این چی میتونه باشه؟؟میشه کمکم کنید؟؟؟؟بعضیا میگن اقتضای سن و میگن ما هم اینطور بودیم.یعنی شماهام که تو سن من بودین اینطور شدین؟؟؟؟؟؟؟؟همیشه میخوام تنها باشم حوصله ی هیچکسو ندارم (میدونم اینارو صد بار گفتم ولی خواهشا کمکم کنید).یعنی ممکنه افسرده شده باشم؟؟؟نه اگه افسرده بودم  اینارو هم نمینوشتم.بعضی وقتا میشینم با خودم فکر میکنم و به خودم میگم عین آدم بشین زندگیتو بکن ولی نمیشه.یه التهابی در وجودم هست.معنی اینا چیه؟؟.همش میخوام یه کاری عجیب بکنم که تاحالا کسی نکرده ولی نمیتونم اینا همش تو خیالمه.اینا همش رویاست......

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/03/30 ساعت 0:37  توسط امیر محمد  | 


سلام دوستان

از امروز دیگه تابستون منم شروع شد.یه حال عجیبی دارم دوست نداشتم به این زودی تابستون شروع بشه.با اینکه اصلا علاقه ی به ادامه ی درس نداشتم ولی  دوست داشتم هنوز میرفتم مدرسه(یه وقت فکر نکنین دوست دارم ترک تحصیل کنم).منظورم اینه که حال و حوصله ی درسو نداشتم.خلاصه زمان مدرسه لااقل سرم گرم بود وبیکار نبودم ولی حالا باید بشینم تو خونه و درو دیوارو نگاه کنم.بیرونم که نمیتونم برم قربونش برم این شهرداری شهرمون یه ماهه کوچه رو کندن  میخوان جدول بزنن اگه بخوای از خونه بری بیرون باید پرواز کنی اخه پاهای آدم نیم متر میره زیر خاکبرا همین از خونه بیرون نمیرم.البته شهر کوچیک ما چیزیم نداره که بخوای بری اونجا.دلم برای یه مسافرت گروهی لک زده ولی هیچکی هیچ جا نمیره.هی....زندگی ما هم اینه دیگه خوش بحال اونایی که تو شهرهای بزرگن.دوست دارم هرچه زودتر برم دانشگاه و از اینجا برم.نمیدونم کجا ولی اینجا نباشم.اصلا کلا تو دنیا نباشم......

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/03/28 ساعت 13:52  توسط امیر محمد  | 


سلام

وای خدا خیلی خوشحالم دیشب  خیلی شب توپی بود از چند جهت:۱-استقلال باخت۲-تولدم بود۳-تیم مورد علاقه ی من هلند با یه بازی توپ ایتالیا رو شکست داد و این بهترین کادو برای من بود. و برای همین با رنگ نارنجی مینویسم. واای خداجون یعنی میشه هلند قهرمان اروپا بشه؟؟؟.البته یه وقت نگین من تعصب ندارم و طرفدار تیمهای خارجیم.با این وضعی که فوتبال ما داره باید به ما حق بدین.در ضمن اول پرسپولیس بعدش ایران و بعدش هلند.با این که امتحان داشتم نسشتم و تا ساعت ۱ فوتبال نگاه کردم البته امروز سر امتحان فقط میزو رنگ کردم و تو کف سوالات بودم آخه هیچی نخونده بودم ولی با  خوش شانسی توکل به دامان تقلب امتحانو خوب دادم.

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/03/21 ساعت 13:39  توسط امیر محمد  | 


سلام

اگه این چند روزه نیومدم دوتا دلیل داره:۱-خیلی خسته بودم و اصلا حوصله ی نوشتنو نداشتم.دیگه امتحانامم که کلی حالمو گرفته و کلافم کرده.۲-جای شما خالی رفته بودیم مشهد برای دیدن بابابزرگم که برای  چندمین بار رفته بود سفر حج و حالا برگشته بود.(البته دیگه حسابش از دستمون در رفته).

این وسطم شرمنده ی امام رضا شدیم که نتونستیم بریم پابوسش وخودم از این قضیه ناراحتم و شایدم قسمت نبوده که بریم زیارت.

خلاصه اگر دیر به دیر آپ میکنم بهم حق بدین آخه خیلی سرم شلوغه و خیلی کار دارم.الانم که نشستم و دارم مینویسم چشمام نیمه بازه و از شدت خستگی دارم از حال میرم.

    تا بعد

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/03/19 ساعت 14:39  توسط امیر محمد  | 


من از این شعر خیلی خاطره دارم و خیلی هم دوسش دارم.توصیه میکنم هم بخونینش و هم حفظش کنین.

شب سردی است و من افسرده

راه دوری است و پایی خسته

                                    تیرگی هست و چراغی مرده.

میکنم تنها از جاده عبور:

دور ماندند ز من آدمها

سایه ای از سر دیوار گذشت

                                   غمی افزود مرا بر غمها.

فکرتاریکی و این ویرانی

بی خبر آمد تا با دل من

                                    قصه ها ساز کند پنهانی.

نیست رنگی که بگوید با من

اندکی صبر سحر نزدیک است

هر دم این بانگ برآرم از دل:

                                     وای این شب چقدر تاریک است.

خنده ای کو که به دل انگیزم؟

قطره ای کو که به دریا ریزم؟

                                     صخره ای کو که بدان آویزم؟

مثل این است که شب نمناک است.

دیگران را هم غم هست به دل

                                      غم من لیک غمی غمناک است.

                                                                                سهراب سپهری

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/03/13 ساعت 15:46  توسط امیر محمد  | 


خیانت پست ترین کاریه که یه نفر در حق دوستش میکنه و اونو میفروشه.به نظر من آدم خیانتکارو باید از جامعه حذفش کرد چون امروز به یه نفر خیانت میکنه و فردا به کل جامعه و حتی به ناموسش و دیگه براش فرق نمیکنه چه کسی رو میفروشه.            امشب یه نفر که من مثل یه برادر دوسش داشتم به من خیانت کرد و منو فروخت.منی رو که براش از دل وجون مایه میذاشتم.انگار همه ی دنیا رو زدن تو سرم و حالم از هرچی دوسته به هم خورد(البته بلانسبته شما).                                   خیلی دوست دارم بدونم کسی که این کارو کرد چی نسیبش شد.

واقعا کسایی که به کشور و مردمشون خیانت میکنن چی گیرشون میاد؟؟؟؟؟           از این کاری که میکنن لذت میبرن یا براشون منفعت داره ؟؟؟؟                                یعنی عذاب وجدان اذیتشون نمیکنه ؟؟؟؟

حالا به غیر از تعریفی که من برای خیانت نوشتم خیانت یعنی چی؟؟؟

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/03/12 ساعت 0:44  توسط امیر محمد  | 


 

تو به من خندیدی

ونمیدانستی من

به چه دلهره از باغچه ی همسایه

                                               سیب را دزدیدم.

باغبان از پی من تند دوید

سیب را دست تو دید

غضب آلوده به من کرد نگاه

سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک

و تو رفتی وهنوز

سالها هست که در گوش من آرام آرام

خش خش گام تو تکرار کنان

                                                 میدهد آزارم

و من اندیشه کنان

غرق این پندارم

که چرا

                       خانه کوچک ما

                                               سیب نداشت.

امشب خیلی دلم گرفته بود واصلا حوصله نداشتم وکتاب میخوندم که متوجه این شعر شدم.البته میدونم این هیچ ربطی به عنوان مطالب نداره.ولی نمیدونم دوست داشتم اینو بنویسم .من تو زندگی خیلی تنهام وهیچ دوستی که واقعا دوست باشه ندارم .البته یه نفر بود که خیلی بهم کمک کرد ومن اندازه ی برادرم دوسش دارم ولی نمیدونم چرا دیگه بهم توجه نمیکنه....شاید کوتاهی از من بوده.ولی هنوز خدارو دارم .به قول دکتر علی شریعتی:اگر تنها ترین تنهاها شوم باز هم خدا هست.

                                                                                                        

     

                                                                                     

 

+ نوشته شده در  جمعه 1387/03/10 ساعت 0:39  توسط امیر محمد  | 


سلام

خودکشی راحت ترین کاریه که یه انسانو از زندگی خوب یا بدش خلاص میکنه و به زندگیش پایان میده.همه ی ما یه وقتی به خودکشی فکر کردیم و حتما برای این کارمون یه دلیلی داشتیم.    بعضی وقتها  آدما در یه موقعیت سختی قرار میگیرند که دیگه کم میارند و سر یه دوراهی قرار میگیرند :تحمل مشکلات وادامه ی زندگی ویا خاتمه دادن به زندگی.عده ی زیادی از کسانی که به این مرحله رسیدن  راه اول انتخاب کردن یه دلیلش اینه که جرات این کارو نداشتن ویا شاید از مرگ میترسیدن.البته عده ای  ترس از خدارو بهانه میکنن.                                             اما اون معدود کسانی که راه دوم رو انتخاب میکنن دل بزرگی دارند البته منظورم این نیست که آدمای شجاعی هستند چون اگه این طور بود دست به این کار احمقانه نمیزدند لیکن هرچقدر زندگی اسف باری داشته باشند.درسته که خودکشی کار بسیار  اشتباهی است ولی در بعضی موارد ممکنه راه صحیحی باشه.

در کتاب مطالعلت اجماعی که ما میخوندیم در اول کتاب یه سوال در این مورد وجود داشت:خودکشی در دوران جنگ بیشتر است یا در دوران رفاه؟من فکر میکردم که خودکشی در دوران جنگ به دلیل مشکلاتش فراوان بیشتر باشد ولی برعکس بودواین به این دلیل بود که رشد فردیت و کاهش همبستگی در دوران رفاه بیشتر است.

چقدر ما انسانها قدر نشناسیم خدای توانا با  لطف خودش به ما تن سلامت داده ولی ما از این نعمت او استفاده ی اصلی را نمیکنیم.اگر زندگی سختی نداشت  که دیگر زندگی نمیشد همه چیز یکنواخت بود.این مشکلات همه امتحان خداوند از انسانهاست.باید صبور بود و در برابر سختیها ایستادگی کرد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/03/08 ساعت 12:27  توسط امیر محمد  | 


سلام

وای خدا دارم دیوونه میشم از دست امتحانام دیشب میخواستم کتابمو آتیش بدم آخه امروز امتحان مزخرف فیزیک داشتم.وای چقدر اون آدمایی که نشستن این فرمولها رو در آوردن بیکارن شما بگین به من چه ربطی داره که سرعت نورو حساب کنم یا بیام جریان برقو حساب کنم.....؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ .خلاصه هرچی میخوندم نمیفهمیدم حاصل نفهمیدنمم  این بود که امروز سر جلسه مگس کیش میکردم وفکر میکنم از فیزیک افتادم.حالا شکر خدا  معلم هم با ما خیلی رفیقه هم یکی از دوستام فامیلشونه .باید بریم پاچه خواری تا نمره بگیریم.اصلا هرچی بادا باد نمیخوام توی این دو روز دنیا خودمو به خاطر این چیزا ناراحت کنم یا نمرمو میگیرم یا نه دیگه.

گاهی اوقات با خودم فکر میکنم آخر سرنوشت هممون یکیه وتو دو متر جا میخوابیم پس چرا اینقدر خودمونو به آب وآتیش میزنیم؟؟؟؟؟اصل کار اینه که خدا ازمون راضی باشه.  

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/03/05 ساعت 23:42  توسط امیر محمد  | 


سلام

از امروز دیگه مدرسه رو تعطیل کردم و تو خونه نشستم.بعد چند وقت تونستم درست وحسابی بخوابم.به قول یکی از دوستان از اون خوابهای پلنگی.چند روز دیگه امتحانام شروع میشه یعنی از پنجشنبه.دارم خیرسرم برا خودم برنامه ریزی میکنم.اصلا ولش کن.

توی این یه ماه اخیر فرصتهای خیلی عالی برای انجام کارای بزرگ داشتم (البته از نظر من این کارا مهم بوده)از هیچکدومشو ن نتونستم استفاده ی آنچنانی کنم.شاید بخاطر بی عرضه گیم بوده.ولی اگه بخوای کلی حساب کنی آدم چجوری میتونه از شانسای زندگیش بهره ی لازمو ببره وبتونه اونهارو توی زندگیش به کار ببره ؟؟؟؟؟؟؟؟؟این برا من یه معماس .شما میتونید بگید چه طوری میشه این کارو کرد؟

راستی داشت یادم میرفت :جاتون خالی شنبه چه صفایی کردیم وقتی پرسپولیس قهرمان شد.این قدر خوشحال شدم و دادو فریاد کردم که صدام گرفته . این قدر شاد شدم که غم وغصه های چند وقت پیش یادم رفت.

کاش این نکترو اول صحبتام میگفتم  :شهادت بانوی گرامی اسلام خانوم فاطمه ی زهرا(س)روبه شما تسلیت میگم                                          

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/02/30 ساعت 19:50  توسط امیر محمد  | 


سلام

توی این چندوقته که نبودم اتفاقایی برام افتاد که زندگیمو کلا تغییر دادونگاهم به زندگی عوض شد .دیگه اون آدم سابق نبودم و خیلی خوشحال بودم حتی من که درس نمیخوندم انگیزه پیدا کرده بودم و مطالعم بیشترشده بود.خلاصه دنیا به کامم بود اما.........این خوشحالی خیلی دوام نیاورد و همه چیز برعکس شد.ضربه ی بدی بهم خورد واخلاقم خیلی عوض شدم ...

 دیگه با کسی زیاد صحبت نمیکنم وهمش توی اتاقمم.حالام که نزدیکه امتحانامه دیگه دورو بره کتابام نمیرم.

نمیدونم باید چیکار کنم........  

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/02/23 ساعت 16:5  توسط امیر محمد  | 


سلام

تاحالا شده بخوای کاری رو انجام بدی ولی نتونی یا نذارن .من تو زندگیم همچین مشکلی دارم هر وقت میخوام کاریو انجام بدم یا تنبلیم میکنه ویا مشکلی برام پیش میاد.

مخصوصا وقتی بخوام درس بخونم.نمیدونم چرا اینجوری میشه.حتی تصمیم میگیرم درس بخونم ولی موقعی که میرم کتابو باز کنم اصلا نمیتونم تمرکز کنم.برای همین تو خونه من با بابام همیشه سر این موضوع جروبحث داریم.                                                                                                              الانم که نشستم و دارم اینارو مینویسم کلی کار دارم وفردا سه تا امتحان.خلاصه خیلی کلافم اگه پیشنهاد خوبی دارین برا ی رفع این مشکل منو راهنمایی کنین.ممنون میشم

+ نوشته شده در  جمعه 1387/01/23 ساعت 13:30  توسط امیر محمد  |